• اخبار

سلام تهران

سلام تهران

در حدود ساعت 3 صبح جمبوجت به آرامی در حال کم کردن ارتفاع بود اما به طور ناگهانی در حالی که حلقه چرخش خود به دور تهران را تنگ تر و تنگ تر می کرد به یک طرف خم می شد. با وجود این که جمبوجت بال های خود را کج کرده بود با حالتی دوستانه اعلام کرد سلام تهران. در زیرپای ما چراغ های یک شهر بزرگ و ظاهراً بی پایان وجود دارد. در این شهر 15 تا 17 میلیون نفر مردم، خوابیده اند، بیدار می شوند و برای روز بعد آماده می گردند. در حالی که ما بر فراز تهران در حال چرخیدن هستیم سؤالاتی از طرف مطبوعات، دوستان و آشنایان به ذهن من می آیند، چرا ایران نیاز به قدرت هسته ای دارد؟ آیا این کشور تنها قدرت هسته ای را برای استفاده غیرنظامی و صلح آمیز نیاز دارد؟

آیا حمله به ایران قریب الوقوع است؟ آیا یک حمله متقابل [از طرف ایران] نیز وجود خواهد داشت؟ آیا یک حمله اتفاقی بین کشتی های جنگی ایران و امریکا در تنگه هرمز وجود خواهد داشت؟ چرا من به ایران می روم در حالی که می دانم ایران کشوری است که در آنجا بیشترین تعداد روزنامه نگاران در جهان دستگیر شده اند؟ آن قدر سؤالات زیادی وجود داشت که من نمی دانم، شاید تنها تعداد اندکی از افراد پاسخ آنها را می دانستند. من فقط می توانم امیدوار باشم که جنگ نه الآن و نه هیچ وقت دیگر رخ ندهد.

در حالی که در صف کنترل پاسپورت در فرودگاه آیت ا... [امام] خمینی [ره] ایستاده ام دوباره تلفن همراه خود را روشن می کنم. یک پیام از طرف همسرم دریافت می کنم. جواب سؤالی است که من از تفلیس پایتخت گرجستان قبل از آمدنم به تهران از او پرسیده ام. من از او پرسیده ام که آیا می توانم با یک تمثال زیبای مریم باکره تو را غافلگیر کنم [می توانم یک شمایل زیبا از مریم باکره برایت بخرم]؟ جواب او این بود: تحت هیچ شرایطی نباید هیچ شمایلی را به ایران ببری.

اخیراً یک کشیش به دلیل به همراه داشتن یک شمایل دستگیر شده است. شمایلی که من درباره آن پرسیده بودم همان وقت نیز در وسایل من بود. من پیام [همسرم] را درست زمانی خواندم که در مقابل مأموری که پاسپورت ها را کنترل می کرد قرار گرفتم. مأمور به پاسپورت من نگاه کرد آن را بررسی کرده و بالاخره یک کپی از آن گرفت. در نهایت او آن را مهر کرد. من به ایران وارد شدم. اما آیا اجازه خواهم داشت که از آنجا خارج شوم؟ علاوه بر آثار تاریخی پایتخت ایران پر از مکان های جالب است و مردم تهران بسیار مهمان نواز هستند. من نمی‌خواهم کتابچه راهنما [ی توریستی] بنویسم اما می خواهم درباره بعضی از لحظات به یادماندنی سفر چند روزه خود در تهران بگویم.

در فرودگاه در حالی که به انتظار رسیدن فردی بودم راننده خود را دیدم که تابلویی را که اسم من بر روی آن نوشته بود در دست داشت. وقتی که از ترمینال خارج شدیم ساعت 4 صبح بود. لم دادن در صندلی در گرمای اتومبیل خوشایند بود. ناگهان احساس گرمای زیادی کردم زیرا راننده با سرعت 160 کیلومتر در ساعت در حال رانندگی بود. وضعیت خوبی بود که در این ساعت ترافیک زیادی وجود نداشت. اگر کسی مدتی را در ایران به سر برد و یا آماده سفر به ایران شود اولین موضوع صحبت همیشه رانندگی ایرانی ها و ترافیک این کشور خواهد بود. در حالی که در هند و انگلستان مردم در طرف چپ جاده و در دیگر کشورهای اروپایی در طرف راست رانندگی می کنند، در ایران مردم در همه جا و در همه طرف رانندگی می کنند. در یک جاده دو خطه حداقل 3 یا احتمالاً 4 اتومبیل راه خود را به جلو و به طرفین باز کرده و جلوی یکدیگر پیچیده و هر لحظه وارد خط دلخواه خود می شوند و دوباره به یک خط دیگری می روند. در همین حال موتور سیکلت ها هم در جهت عکس ترافیک به سرعت در حال حرکت هستند. اما دوچرخه سوارها بیشتر از همه مسیر پیاده روها را ترجیح می دهند. هیچ کس از چراغ راهنما استفاده نمی کند و از آینه فقط برای شانه کردن موها استفاده می‌شود. به ندرت می توان در خیابان ها خط عابرپیاده مشاهده کرد اما وقتی هم خط عابر وجود دارد کسی به آن توجه نمی کند. این مسأله در مورد پل های عابرپیاده که در فراز خیابان ها وجود دارد نیز صادق است. بهترین کار وقتی که در حال رانندگی نیستید این است که جلوی خود را نگاه نکنید بلکه به طرفین خود توجه کنید. اما متأسفانه اغلب رانندگان نیز به این توصیه عمل می کنند [آنها هم به جای این که به جلوی خود نگاه کنند به اطراف نگاه می کنند]. اما باید اذعان کرد که ایرانی ها رانندگانی بسیار خوب هستند. با وجود ترافیک بسیار سنگینی که من در طول یک هفته شاهد آن بودم تنها تعداد معدودی تصادف جزیی را مشاهده کردم.

بعد از چند ساعت استراحت من پرده های اتاق خود در هتل را کنار زده و می توانم کوه های شمال تهران را که در بالای آنها برف وجود دارد، ببینم. ده طبقه پایین تر در زیر پای من در داخل ترافیک اتومبیل ها به نظر مانند قوطی کبریت هستند. آنها بازی سبقت از یکدیگر را آغاز کرده‌اند. در افق در فراز شهر آسمان خراش های بسیاری که تازه ساخته شده اند وجود دارند. صد سال پیش تهران، همان طور که اسم آن نشان می دهد شهری بود که به انتهای یک جاده ختم می شد، یک شهر کوچک با 250 هزار نفر جمعیت. امروز حتی یک هواپیما برای پرواز بر فراز آن به یک ربع ساعت زمان نیاز دارد. تهران در جنوب کوه های البرز قرار دارد و بر روی تپه های کم شیب مانند طولانی ترین خیابان جهان خیابان ولی عصر واقع شده است. این خیابان تقریباً بیست کیلومتری محله ویلاهای اعیانی شمال را به محله های فقیرتر قسمت جنوب مرتبط می سازد. این امر بازتابی از تفاوت های اجتماعی نیز هست. قسمت شمالی تهران چیزی شبیه «تپه های زر بوداپست» است.

دیدار از بازار شلوغ و پرجنب و جوش تهران در اوایل صبح ارزش این کار را دارد. بازار بزرگ یک سالن بسیار بزرگ سرپوشیده است. خیابان های اطراف آن در بعضی از مکان ها سنگ فرش شده است. می توان در آنجا فروشندگان ادویه، محصولات لبنی، کفش، خواربار، قصابی، کنده کاری، قلم کاری روی مس، لباس و رنگرزی ابریشم و میلیون ها فروشنده و خرده‌فروش دیگر را پیدا کرد. و البته چیزی که بیش از همه بازار به آن شهرت دارد یعنی فرش را آنجا می توان یافت. هیجان انگیزترین فروشگاه ها برای خانم ها فروشگاه های جواهرفروشی هستند. در اینجا فقط طلا و نقره می فروشند. اجرت کار بر روی جواهرات به مبلغی که وزن این اشیاء تعیین کننده آن است، افزوده می شود.

اولین برداشت از شهر این است که ساختمان ها به وسیله دیوارهای 4 – 3 متری احاطه و محصور شده اند و در بالای این دیوارها سیم خاردار وجود دارد. علاوه بر ترجمه برای من مهم‌ترین وظیفه راهنمای من این است که به من بگوید چه زمان و از چه چیزی می توانم عکس بگیرم یا این که نگیرم. در طول یکی از سفرهای ما [در تهران] او ماشین را متوقف کرده و نظر من به دیوار یک ساختمان 12 تا 14 طبقه جلب می کند. در ابتدا تصور می شود که پرچم امریکا بر روی دیوار نقاشی شده است اگر دقیق تر شوید می توانید مشاهده کنید که ستاره های اسکلت و نوارهای آن بمب های در حال فرو ریختن هستند.

از موزه بی رقیب جواهرات در گاوصندوق بانک مرکزی محافظت می شود. برای توصیف این مجموعه به تنهایی نیاز به [نوشتن] یک کتاب است. در داخل موزه اجازه عکسبرداری داده نمی شود. بنابراین بدون آن که تلاش کنم تا گزارشی کامل از آن ارایه دهم تنها فهرستی از بعضی از قطعات گنجینه ای را که می توان در آنجا یافت نام می برم تا توجه شما را به آن جلب نمایم. در آنجا تاج ها، نیم تاج ها، گلدان های طلا و نقره، جعبه های جواهرات و تنباکو، انگشتر، جاشمعی، سرویس های چای و قهوه، سینی، شمشیر، آینه‌های با قاب طلایی، قاب های مرصع به الماس، گردن بندهای یاقوت و مروارید، ساعت‌های طلا، زین و گوی های مزین به سنگ های قیمتی وجود دارد. یک گوی از 34 کیلو طلا ساخته شده و بر روی آن 51366 قطعه سنگ قيمتی قرار داده شده است. در این مکان می توان تخت باصطلاح نادری را یافت که برای تاجگذاری آخرین شاه ساخته شده بوده است. برای تزیین این تخت از 16 کیلو مروارید استفاده شده است. در اینجا همچنین بزرگترین یاقوت دنیا و الماس کوه نور و تخت طاووس را می توان یافت.

هنگامی که انسان سرمست از تماشای این مجموعه مبهوت از ساختمان خارج می شود سعی می کند جوابی برای این سؤال پیدا کند: این مجموعه چقدر می تواند ارزش داشته باشد؟ بسیاری از افراد متخصص و غیرمتخصص به این سؤال فکر کرده اند اما هیچ کس نتوانسته است به آن جوابی بدهد.

کاخ سبز در مجموعه ساختمان هایی که زمانی از آنها به عنوان اقامتگاه تابستانی شاه استفاده می شده است، قرار دارد. این [کاخ] نام خود را از سنگ های مرمر سبز اصفهان که بنای آن را پوشانیده گرفته است. در زمان سلسله پهلوی 18 کاخ وجود داشت که برای اعضای خانواده و مهمانان رسمی و خصوصی این حاکم ساخته شده بود. جدابیت این کاخ به تکه‌های آینه ای است که تمام دیوارها تا سقف تالار آن را پوشانیده اند و در آن یک فرش 70 متری زمین را فرش کرده است. بر روی دیوارهای دیگر چنان کاغذ دیواری هایی قرار دارند که گویی فرش ها را به دیوار آویخته اند. در تهران 17 کاخ دیگر مانند این وجود دارد. برای دیدن مجموعه های بی نظیر و زیبای موزه فرش و موزه شیشه [شاید آبگینه.م] به نصف روز زمان نیاز است.

در صفحه اول نسخه روز 12 فوریه سال 2012 روزنامه انگلیسی زبان تهران تایمز یک سرمقاله نیم صفحه ای وجود دارد که عنوان آن چنین است: «یادآوری انقلاب».

درباره راه‌پیمایی سی و سومین سالگرد انقلاب روزنامه نگاران و عکاسان از 33 کشور گزارش تهیه کردند. وقایع آن روز چنین بود: ما صبح در جلوی وزارت ارشاد جمع شدیم. در آنجا سه اتوبوس منتظر بودند تا ما را به راه‌پیمایی ببرند. تعداد ما حدود 160 تا 180 نفر بود. خبرنگاران ایرانی رادیو و تلویزیون، روزنامه ها و مجلات خارجی، یک روزنامه نگار ژاپنی، گروه های تلویزیونی چین و مسکو و من در آنجا حضور داشتیم. هر کس باید شخصاً کارت خبرنگاری را که باید به گردن می آویخت، می گرفت. ما به جایی رفتیم که نماد تهران شده بود، یعنی برج آزادی. این برج در وسط میدانی با وسعت 50 هزار مترمربع قرار دارد. این برج در سال 1971 میلادی به مناسبت دو هزار و پانصدمین سالگرد امپراطوری ایران ساخته شده بود و نمای آن از مرمر سفید پوشیده شده است. در حال حاضر به دلیل جمعیتی که در آنجا برای راه‌پیمایی آمده‌اند به سختی می توان چیزی از این میدان را مشاهده کرد. تعدادی از سربازان، افراد پلیس، سپاه پاسداران و مقامات امنیتی ما را در مکان های مختلف بازرسی کردند. خورشید می درخشید و همه لبخند به چهره دارند. حتی در آخرین پست بازرسی هنگامی که یک سرباز اعلام می کند که نمی توانیم دوربین های خود را با خود به راه‌پیمایی ببریم. او هنگامی که می گوید «خارج شوید» لبخند می زند. او از روی بدجنسی لبخند نمی زند بلکه به این دلیل لبخند می زند که کسی به او گفته است این جمله را به انگلیسی بگوید. هنگامی که ما موفق می شویم از میان کسانی که سعی در وارد شدن دارند خارج شویم. یکی از رؤسای وزارت ارشاد سر می رسد و در ظرف یک دقیقه ترتیبی می دهد که ما بتوانیم با دوربین خود به آنجا برویم. بالاخره ما به همین دلیل به اینجا آمده ایم. [عکس گرفتن.م].

ما به میدان می رسیم. در آنجا افراد به سوی مکان های محافظت شده مختلف هدایت می شوند. در یک طرف زنان چادری و در طرف دیگر مردان با سربندهای سبز وجود دارند. این یک منظره تکان دهنده است. ما را به سوی 3 پلاتفورم که در جلوی راه‌پیمایی برپا شده است، هدایت می کنند. از آنجا همه چیز را می توان دید. در جلوی سکو افراد گارد افتخار در یونیفورم های مختلف دیده می شوند. در راه‌پیمایی رئیس سازمان فلسطینی حماس و رئیس‌جمهور ایران سخنرانی هایی ایراد می کنند. رئیس حماس به زبان عربی سخنرانی می‌کند و سخنرانی وی به فارسی ترجمه می شود. در زمان سخنرانی او دو چرخ‌بال در پشت جایگاه فرود می آیند. در یکی از آنها رئیس جمهور ایران وجود دارد. در حالی که دست تکان می‌دهد و از او به گرمی استقبال می شود به جایگاه می آید. بالاخره بعد از رئیس حماس [آقای] احمدی نژاد رئیس جمهور ایران پشت میکروفن می رود. او هم یک سخنرانی طولانی ایراد می‌کند. بعضی اوقات او مردم را که مشت راست خود را گره کرده و سه بار آن را به هوا بلند می‌کنند و فریاد می زنند مرگ بر امریکا، مرگ بر اسرائیل! همراهی می کند. این مسأله واقعاً ترسناک است تا این که بین دو شعار دادن مردم به طرف ما می آیند. در آن لحظه متوجه می‌شویم زنانی که چادر به سر دارند دختر بچه و مردان، پسران 10 تا 14 ساله هستند. آنها پرچم ها را تکان می دهند و در ساک های خود شیرینی دارند و مدام از ما می پرسند: «اهل کجا هستید؟» گروه های تلویزیون به زودی درمی‌یابند که من ایرانی نیستم. آنها یکی بعد از دیگری از من درخواست مصاحبه می کنند. فردا هنگامی که من به بازار بزرگ رفتم صدای افرادی را می شنیدم که به یکدیگر می گفتند: «این همان فردی است که دیروز در تلویزیون مصاحبه می کرد.»

در راه‌پیمایی زنان و مردان جدای از یکدیگر ایستاده اند. کمی دورتر از سکویی که من در آن قرار دارم چیزی غیرمعمول رخ می دهد. دو زن چادری سعی دارند از میان مردان عبور کرده و خود را به منطقه حفاظت شده برسانند و وقتی به آنجا می رسند سعی می کنند از نرده ها بالا بروند. معلوم است که یکی از آنها مریض شده است. دوست دختر او از نرده بالا می رود و سعی می کند او را بکشد و بالا ببرد تا از میان جمعیت خارج شوند. مردان نمی توانند به آنها کمک کنند زیرا مقررات اسلامی می گوید مردان و زنان نمی توانند در مکان های عمومی همدیگر را لمس کنند مگر این که با یکدیگر نسبت داشته باشند. آنها حتی نمی توانند با یکدیگر دست بدهند. در طرف دیگر نرده ها مأموران امنیتی در انتظار دخترها هستند اما به آنها کمکی نمی کنند بلکه فقط آنها را نگاه می کنند. بالاخره دخترها موفق به عبور از مانع می شوند. باید برای یکی از دخترها واقعاً مشکلی به وجود آمده باشد زیرا به زحمت می تواند روی پای خود بایستد.

در ایران زن ها تنها می توانند با چادر و یا روسری از خانه خارج شوند.

آنچه که در مراسم اهدای جوایز سی و چهارمین فستیوال بین المللی فیلم فجر اتفاق افتاد کاملاً با قانونی که زنان و مردان نمی توانند یکدیگر را لمس کنند و به شدت رعایت می شود، تناقض داشت. در آنجا از برندگان جوایز درخواست می شود که یکی بعد از دیگری روی صحنه بیایند. دو نفر از اعضای 9 نفره هیأت داوران زنان چادری هستند. آنها با مردانی که در فستیوال برنده شده اند، دست نمی دهند. تا این که از برنده جایزه بهترین هنرپیشه مرد که یک کانادایی است خواسته شد تا به روی صحنه بیاید. او در روی صحنه با اعضای مرد هیأت داوران دست داد و سپس به طرف خانم ها رفت و دست آنها را بوسید. بسیاری از هزاران نفر تماشاچیان در سینما و اعضای 13 ایستگاه تلویزیونی ایران که این حادثه را به طور زنده پخش می کرد، اظهار تعجب کردند. سپس برای کم کردن از تنش ها همه شروع به خندیدن کردند. هیچ کس نمی داند که آیا این هنرپیشه چون بی اطلاع بود دست [خانم ها] را بوسید یا این که از این فرصت برای ایجاد تحریک استفاده نمود.

در هتل یک فروشگاه زیبا وجود دارد که اشیاء عتیقه و کلاهای تزئینی می فروشد. یک روز بعدازظهر من به آنجا رفتم تا نگاهی به صنایع دستی، مینیاتورها و نقاشی ها بیندازم. پیرمرد باوقاری که آنجا بود نیز از من پرسید: «اهل کجا هستید؟» من جواب دادم - «اهل مجارستان.» او به دلیل این که من نگفتم امریکایی هستم احساس آسودگی کرد و اضافه کرد [خدا را] شکر. [او گفت] چند سال پیش که هنوز برای ما آسانتر بود که به همراه تمام خانواده سفر کنیم – فکر می کنم در حدود 30 نفر بودیم – از بوداپست دیدن کردیم. من می خواستم ببینم پوشکاو کاردینال مینستی اهل آنجا هستند؟ از این اظهارات تعجب برانگیز روشن شد که در ایران کشور ما و افراد آن شناخته شده و مورد احترام هستند. ایران یکی از کشورهای معدودی است که کشور ما را به همان نام که ما می نامیم، می نامند: مجارستان.

صرف نظر از برنامه های رسمی یک شب برخلاف انتظار به یک مراسم عروسی دعوت شدم. 90 درصد از صحبت های غیررسمی ای که من با ایرانی ها داشتم در آنجا انجام شد. [فکر می‌کنم] باید با 10 – 15 نفر در آنجا صحبت کرده باشم، من فقط با مردان صحبت کردم زیرا زن ها در یک اتاق دیگر مراسم را برگزار می کردند. اولین سؤال این بود که شما مجارها عضو اتحادیه اروپا هستید، پس با امریکا دوست می باشید. بنابراین [آیا] شما نیز دشمن ایران هستید؟ همه به تنهایی و با یکدیگر نیز می گفتند: «شما فقط ایران رسمی را می بینید. اما این ایران واقعی نیست. ما مردم صلح طلبی هستیم که دوست داریم خوب زندگی کنیم، ما مهمانان را دوست داریم. زنان دوست دارند خوب لباس بپوشند و این کار را در زیر چادر انجام می‌دهند. اما مشکل ما چادر نیست.»

برای من، ملاقات ها، صحبت ها، گنجینه های موزه جواهر به کنار، ایرانی ها معرف همان چشمانی بودند که من در راه‌پیمایی دیدم. آن چشمان با احترام به ما روزنامه نگاران در روی سکو نگاه می کردند. مردم با پرچم های خود دستهای خود را به سوی ما دراز می کردند و بسته های شیرینی خود را برای ما می انداختند. این چشمان و چهره ها لبخند می زدند. و هنگامی که در حال ترک راه‌پیمایی بودیم با یکدیگر فریاد می زند: «تابستان دوباره به اینجا بیایید» اینجا خوشایند خواهد بود [در تابستان.] خداحافظ تهران.

 

 

 

۱۵ شهریور ۱۳۹۱ ۱۴:۱۸
  • نظرات بینندگان

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

امتیاز:
 
نام فرستنده: *
پست الکترونیک:  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500